آوینا یکی یه دونه مامان و باباش

روز مادر

عزیزکم امروز روز مادر هست خیلی خوشحالم که مادر تو هستم تو یه فرشته زمینی هستی عاشقتم هستم فوق العاده ناز و خواستنی و حساس و تیز بین هستی و کمترین و کوچکترین حرف و حرکتی از دیدت پنهون نمی مونه تمام مدت تمام تفریح من و بابا حرف زدن در مورد کارها و حرفهای تو هست انگار هیچ کس و هیچ موضوعی بجز تو توی این دنیا وجود نداره که ما بهش فکر کنیم و یا حرف بزنیم و یا برامون جالب باشه و جذابیت داشته باشه واقعا هیچ حسی مثل پدر و مادر بودن نیست و هیچ چیز مثل بچه نمی تونه احساسات آدم رو تحریک کنه آوینای عزیزم اگه بدونی که وقتی از اداره راه میافتم بیام دنبالت چنان تند و تند راه میرم که انگار دارم می دوم که بهت برسم و تمام مدت ساعت موبایلمو چک ...
11 ارديبهشت 1392

رفتن دوباره تو به مهد

عزیزکم دیروز برای اولین بار بعد از عید رفتی مهد. بعد از سیزده تا 31 فروردین چند روزی تو رو با خودم اداره بردم و یه هفته ای هم مامان جون اومده بود و تو توی خونه پیشش می موندی و من می رفتم اداره و می اومدم. خیلیییییییییییییی برام عجیب بود که همینکه از مسافرت برگشتیم و فردا صبح که بیدار شدیم، به من می گی مامان؟؟؟؟ گفتم بله دخترم، گفتی: وقتی عید تموم شد منو مهد نبر نمی دونم کلمه عید-تموم رو از کجا یاد گرفته بودی آخه ما اصلا راجب عید صحبت نکرده بودیم و راجب مهد هم صحبت نکرده بودیم، احتمال دادم قبل از عید توی مهد موقع خداحافظی گفته بودند  که که وقتی عید تموم شد دوباره میایید مهد..... خیلی حرفت برام عجیب و خنده دار و در عین ح...
2 ارديبهشت 1392

عکسهای بازیهای من و آوینا

خیلی وقتا که داری شعر می خونی و یا داری بازی می کنی تا من دوربین رو میارم خودت یه پا عکاس می شی و و هر کاری رو که انجام میدادی میذاری کنار و .... ولی این چند تا عکس رو تونستم ازت بگیرم فقط برای اینکه بعدها ببینی چقدر بهمون خوش می گذشت. یه موقعهایی به بابا میگم کاش توی خونه دوربین مخفی میذاشتیم لحظه های با توبودن ضبط می شد .... عززکم عاشقت هستم خیلی خیلی خیلی.... اینجا داری می رقصی قربون این خنده ها و رقصیدنت عشق بهاری من دوستت دارم اینجا هم به قول خودت "آوینا خانوم" درست کردیم چقدر ذوق کردی خوشگلم   آوینا خانوم رو بریدیم و چسبوندیم به دیوار تو براش چشم و ابرو .... گذاشتی و بعد هم گفت...
21 اسفند 1391

آوینا خانوم

عزیزم آوینا جونم خیلی وقته تو رو از اوضاع و احوالاتمان بی خبر گذاشتم ببخشید مامانی قشنگم الان آخر سال هم هست دیگه منو ببخش. همه چی رو خلاصه برات تعریف می کنم خبر بسیار مهم این که: بابایی روز 30 بهمن دفاع کرد. شبش یه کم استرس داشت، البته من بیشتر استرس داشتم. خلاصه تو بلاخره ساعت 11 شب خوابیدی و بعد بابایی مطالبشو مرور کرد و برای من توضیح داد و بالاخره من هم ساعت 12 خوابم برد و نمی دونم بابا کی خوابیده بود. فردا ساعت 9 رفتم براش شیرینی و وسایل پذیرایی گرفتم و ساعت 10 جلسه دفاع بود، خیلییییییییییییییییییییییی دلم می خواست تو هم بودی ولی ساعتش طوری بود که نمی تونستم بیام تو رو هم بیارم و گفتم شاید خسته بشی و بهانه بگیری و مهمتر اینکه ...
21 اسفند 1391

آوینا و مامانش

عزیز دلم می خواستم برات بنویسم من هم مثل همه مامانهای امروزی هر روز ساعتها صرف مطالعه و پیدا کردن مطالب برای بازیهایی که می خواهیم با هم کینم یا اینکه چطوری باهات برخورد کنیم، وقت صرف می کنم و از اینترنت مطالب پرینت می کنم ولی خوب اینها رو توی وبلاگت نمی ذارم عزیزم قربونت برم موقع بازی هم که اصلا نمی ذاری ازت عکس بگیرم ولی خوب خواستم برات بنویسم من هم برات وقت صرف می کنم نه اینکه فقط بیام اینجا بهت بگم دوستت دارم آوینا دختر عزیزم خیلی دوست دارم از هر نظر مامان خوبی برات باشم که نه تنها بعدها اصلا افسوس نخورم بلکه تونسته باشم تا حد امکان برات مفید باشم ...
25 بهمن 1391

عزیزم آوینا دوستت دارمممممممممممممممممم

عزیزم لحظه های با تو بودن ناب ترن لحظه هاست، لحظه هایی که هیچوقت نداشتم و نخواهم داشت و احساسی که نسبت به تو دارم بی نهایت بکر و دلنواز و خواستنی و .... وای اصلااااااااااا نمی دونم چطور بگم....... آوینای گلم وقتی داری راه میری -- وقتی داری حرف می زنی -- وقتی داری دستهاتو تکون می دی و می خواهی ما رو مجاب کنی که نمی شه و راجب هر چیزی نظر خودتو اعلام می کنی و در مقابل چیزی که نمی خواهی، مقاومت می کنی و برای چیزی که می خواهی اصرار می کنی و ... واییییییییییییییییی آوینا وقتی نگاهت می کنم حالت خلسه بهم دست میده و دیوونه میشم وقتی نمی تونم دوست داشتنمو وصف کنم و به زبون بیارم اونطور که می خوام، بغضی گلمو می گیره و حالت خفگی بهم ...
23 بهمن 1391