آوینا یکی یه دونه مامان و باباش

مرواریدهات 18 تا شدند

عزیزم مرواریدهات دو تای دیگه در اومدن البته شروع دراومدنش موقع برگشت از تبریز توی قطار بود و از اون دندون های تهی دهنت هست که عید بصورت ضربدری در اومده بود از بالا و پایین الان اون ضربدری تکمیل شده خوشگلم مبارکت باشه ولی چند روزی باز موقع خواب و بیداری یه بهانه هایی می گرفتی
21 بهمن 1391

تولد بابایی - سفرنامه تبریز : مسافرت دوتایی من با تو با قطار!

باز بعد از یه غیبت البته ایندفعه صغری من اومدم البته دلیل نیومدنم این بود که داشتیم می رفتیم تبریز اینترنت قطع شد برگشتیم هم نداشتیم تا همین امروز. دیروز تولد بابایی بود (البته تولد نگرفتیم ولی خوب امسال سومین سالی بود که تو هم توی تولد بابا هستی من برای بابا یه زنجیر نقره گرفته بودم و با هم یه غذا خوشمزه درست کردیم و شیرینی و چای خوردیم) از همون یه ماه پیش که بلیط گرفتیم همینطور هر روز می گی من "با قطار رفتم خونه مامان جون ..."بالاخره عزیزم 9 بهمن بعد از ظهر ساعت حدود 5 من و تو و خاله سهیلا با دو تا پسرهاش و البته عروس خاله سهیلا جون که تبریزی بود برای اولین بار بعد از عروسی اش می رفت خونه مامانش، با قطار ر...
21 بهمن 1391

من اومدم بعد از دو ماه.........

عزیزم غیبتم خیلی طولانی شده ولی هر روز میام اینجا و عکسهای خوشگلتو نگاه می کنم و دلم میخواد برات بنویسم ولی خوب یا فرصت یا اینترنت نیست یا دلم گرفته است نمیخوام با دل گرفته اینجا بیام و بنویسم می ترسم غبار آلود باشه ... به هر حال عزیزم اینجا رو درست کردم که احساسم رو نسبت بهت اینجا ثبت کنم و تو خاطراتی از این دوران داشته باشی. بعد از اینکه از تولدت برگشتیم ماه محرم و صفر شروع شد و خدا رو شکر امسال تا 4-5 آذر که تاسوعا و عاشورا بشه اصلا مریض نشده بودی و من هر روز خدا رو شکر می کردم و دعا می کردم امسال پاییز و زمستون به خیر و خوبی تموم بشه و تو عزیزدلم اذیت نشی. این تعطیلات رو یکی دو بار بیرون رفتیم و خونه دوست بابایی رفتیم و هوا سرد بود ...
2 بهمن 1391

مرواریدهات 16 تا شدند

عزیزممممممممممم آوینای خوشگلم عسلممممممممممممم مرواریهای خوشگلت 16 تا شدند فکر می کنم دیگه حالا حالا مهمون مرواریدی نداشته باشیم ولی بالاخره بعد از یه دوره تقریبا 20 روزه که از 20 آذر تا 10 بهمن طول کشید و همراه با آبریزش بینی مختصر و اسهال خیلی کم همراه بود و البته شاید هم ویروسهای مزاحم!! و بدجنس!! بالاخره دو تا مروارید خوشگل اومدن توی دهنت ............ عزیزم مبارک باشه ولی خوشگلم خیلی سخت این مرواریدهارو بدست آوردی باید خیلی مواظبشون باشی. وقایع این چند وقته رو توی پست قبلی مفصل نوشتم عزیزدلم الهی که هیچ وقت مریض نشی و اذیت نشی ...
2 بهمن 1391

عکسهای تولد دو سالگی

عزیزم این هم چند تا عکس از روزهای تولدت که مسافرت هم بودیم الهی صدوبیست ساله بشی فرشته قشنگم این کیک تولدت هست   این تزئینات تولدت هست خودم درست کردم فقط به عشق تو   این تو و بابایی هستی   این کادوی تولدت هست که من و بابایی بهت دادیم   اینهم دوستت ویهان که وقتی بجنورد بودیم رفتیم به دیدنش   این هم تویی حرم امام رضا   این هم دوستای نی نی سایتی توی تولد دسته جمعی هپی هاوس   ...
30 آبان 1391

تولدت مبارک

عزیزترینم تولدت مبارک خدا رو شکر عزیز دل من دو ساله شد بازم شادی و بوسه گلای سرخ و میخک میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا وجود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز از آسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا یه کیک خیلی خوش طعم، با چند تا شمع روشن یکی به نیت تو یکی از طرف من الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم به خاطر و جودت به افتخار بودن تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس تا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن همین شعر و ت...
20 آبان 1391

حرف زدن خانوم خوشگله من

عزیزم قربون اون زبون شیرینت بشممممممممممممم من عاشقتم آوینا دوست دارم منو بابایی اینو بهت میگیم تو هم میایی توی بغل ما می شینی و خودت لوس می کنی و تکرار می کنی خیلیییییییییییی وقته دیگه کاملا می تونی حرف بزنی ولی دیروز برای اولین بار بود دیدم که مثل بچه های چند ساله که یه قضیه ای رو با آب و تاب تعریف می کنن و همش آب دنشونو قورت میدن برام حرف زدی. الهی من فدای اون قد نازت و زبون شیرینت بشم که سرپا ایستاده بودی تا مسلط تر حرف بزنی ... می خواستم قورتت بدم برات سی دی گرفته بودم کیتی پیشی ملوسم که می خواست بره شهر بازی – پارک – لباسهاشو خودش می پوشید و .... و تو با اون حالت بچه گانه ات داشتی م یگفتی همه این کارها رو...
7 آبان 1391