Daisypath Anniversary tickersDaisypath Happy Birthday tickers آوینا یکی یه دونه مامان و باباش
آوینا یکی یه دونه مامان و باباش
آوینا دختری به پاکی و زلالی آب و سرخی عشق ابدی است
تاريخ : يکشنبه 29 ارديبهشت 1392 | نویسنده : مامان آوینا
بازدید : مرتبه

سلام ممنون از اینکه به وبلاگ من سر زدید خوشحال میشم دوباره شمارو ببینمقلب

 

کودک ما به دنيا نيامده است که از ما اطاعت کند. بلکه ما او را به دنيا آورده‌ايم تا راهنماي او باشيم، به او آرامش دهيم و ساختاري را براي او به وجود آوريم که در آن به راحتي بتواند تجربه بيندوزد، ياد بگيرد و رفتارهايش را تنظيم و قاعده‌مند کند براي آنکه بتوان به کودک کمک کرد تا بخش هيجاني شخصيت خود را شکل دهد و احساس مثبت و محکمي نسبت به خود به دست آورد، پدران و مادران بايد براي انواع گوناگون پاسخ‌گويي‌ به موقعيت‌هاي بي‌شمار روزانه کودکان آماده شوند طرز برخورد روزانه پدران و مادران و يا ساير افرادي که به طور مستمر با کودکان ارتباط دارند نقش بسيار بسيار مهم در رشد و يادگيري مناسب و مطلوب کودکان دارد.

 

 فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز 




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 25 اسفند 1394 | نویسنده : مامان آوینا
بازدید : 37 مرتبه

عزیزم خیلی وقته اینجا سر نزدم البته اومدم و اونقدرررررررر حرف برای گفتن و نوشتن داشتم و فرصت کم ..... همش گذاشتم برای یه فرصت مناسب و ..... هنوز که اون فرصت رو بدست نیاوردم.

امروز آخرین روزیکه اداره هستم و داریم میرم تعطیلات عید ...........

ماشاله بزرگ شدی و خانوم شدی پارسالمون هم مثل سالهای گذشته پر از مسافرت (تبریز و بجنورد و رامسر و مشهد(دوبار مفصل) و کاشان و جلفا و بانه و ...........عکسهامون گویای خاطرات هست و الان فرصت نوشتنش نیست) و هزار یک خاطره خوش و اما خاطره بد که فوت عمه جون من که واقعا بهم ریختم و سیزده سال دیگه روز چهلم فوتش هست.

و اینکه بزرگ شدی و حرف می زنی و حرف می زنی و حرف می زنی ............ ماشاله ................ و همچنان اون دو تاچشمای خوشگلت برای خواستن خواهر و برادر اشک دونه دونه و مروارید می ریزه و اما .......

و اینکه نقاشی می کشی و راجبش اندازه یه رمان ................. حرف برای گفتن داری عاشق نقاشی هاتم و الان فقط یه دونه اش اینجا دارم می ذارم

عشق من عاشقتم و تو تنهااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا بهانه و امید زندگی من هستی

ایشاله سال جدید برای همه و همه و همه سالی پر از سلامتی و شادی باشه و هیچ کس مریضی و غم نبینه انشاله انشاله انشاله...........




موضوع :
تاريخ : يکشنبه 21 دی 1393 | نویسنده : مامان آوینا
بازدید : 250 مرتبه

به آوینا می گم:

عزیزم بیا و بشین سر سفره و مثل یه خانواده غذامونو بخوریم، نمی شه که شما سرپا باشی .....

به من جواب می ده:

ما که خانواده نیستیم  خواهر کو؟ برادر کو؟

من:

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


هر روز ازم درخواست می کنه یه خواهر یا برادر کوچولو براش بیاریم

بهش می گم:

تو که غذا نمی خوری و اینقدر منو اذیت می کنی، من هم برات هیچ خواهر و برادری نمی خرم.

مات و مبهوت منو نگاه می کنه و خیلی محکم می گه:

اگه غذا نخورم هم می خری.


توی دستشویی دو تا خمیر دندان گذاشته یکی برای خواهرش و یکی برای خودش، جالبه که هر روز سراغ خواهرشو می گیره و می گه پس کی میاد و دندوناشو مسواک می زنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


تمام مدت با موبایلش با خواهرش، با برادرش صحبت می کنه و  هر کس می گه چه دوچرخه خوشگلی و چه اسباب بازی خوشگلی و .... می گه مال خواهرمه یا برادرمه داده من بازی می کنم و خودش هم الان میاد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


خلاصه دخترک ناز من بدجوری توهم خواهر و برادر زدی و جدیدا هم بعد از کلی فکر و توهم فانتزی به این نتیجه رسیدی که :

دو تا برادر و یه خواهر که با خودت بشن چهارتا که دو تا دو تا با هم بازی کنید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟




موضوع :
تاريخ : شنبه 15 آذر 1393 | نویسنده : مامان آوینا
بازدید : 245 مرتبه

26 آبان خیلی غیر منتظره یه سفر کاری برای بابا پیش اومد که قرار شد ما هم باهاش بریم

شب قبلش ساک بستیم و چهارشنبه ساعت 5 پرواز داشتیم و رفتیم کیش

هوا خیلی عالی بود

همون شب که رسیدیم همکار بابا، با همسر و پسرش : رضا که پیش دبستانی می رفت، اومدن دنبالمون و رفتیم  هتل و  وسایلمونو جابجا کردیم و شام خوردیم و رفتیم کنار دریا .................. فوق العاده بود

فرداش رفتیم دنبال کارهای اداری بابا و بعد از ناهار استراحت کردیم و بعد از ظهر رفتیم خرید

صبح رفتیم شهر زیر زمینی کاریز و بعدازظهر رفتیم پارک دلفینها خیلی .............. خوش گذشت

و شب سوار کشتی شدیم برای گشت خیلی عالی بود

و صبح سوار کشتی آکواریوم شدیم که پایین اش شیشه بود و دریا و ماهی ها و مرجانها رو دیدیم و اونهم جالب بود

ظهر رفتیم خرید و بعد هم ساک رو بستیم و ساعت 4 همکار بابا اومد دنبالمون رفتیم کشتی یونانی و سواحل دیدنی کیش و غروب رو دیدیم و بالاخره ما رو رسوندن فرودگاه و مسافرت ما تمام شد و با دو ساعت تاخیر بالاخره ساعت 12 رسیدیم تهران و البته تو عروسک خوشگلم توی هواپیما خوابت برد و تا صبح خوابیدی




موضوع : مسافرت
تاريخ : شنبه 15 آذر 1393 | نویسنده : مامان آوینا
بازدید : 205 مرتبه

25 آبان روز سه شنبه توی مهد برات تولد گرفتیم

کیک پروانه ای

خیلی .................... خوشحال بودی و چشمات از شادی برق می زد

هر چی فکر می کنم نمی تونم هیچ توضیحی بدم

برای خوشحالی هات بی نهایت ............... خوشحالم

من و بابا برای تولدت سری کتابهای توت فرنگی رو خریدیم و همکار من یه عروسک بزرگ برات خریده بود

بزرگ شدنت مبارککککککککککککککککک که اینقدر تو رو خوشحال می کنه

 




موضوع : تولد 4 سالگی
تاريخ : چهارشنبه 7 آبان 1393 | نویسنده : مامان آوینا
بازدید : 256 مرتبه

عزیزکم ما امروز داریم مسافرت بدون بابا و بابا می ره خونه مامانش اینا

تو اصلا راضی نیستی از این مسافرت و در عین حال دوست داشتی فقط!!!!! تبریز بریم ولی با بابا و بابا نمی تونست با ما بیاد

من هم ته دلم راضی به این سفر نیستم چون واقعا بدون بابا مراقبت از تو سخت هست

بابا هم دوست نداره بدون ما بره

خلاصه این تصمیم نتیجه دو ماه دودلی ما بود

انشاله خیر هست و مسافرتی برای تجدید روحیه سه تامون باشه

محرم اومده و تو همش می پرسی این پرچم ها چیه ؟ .....به خاطر اینکه امام حسین شهید شده این پرچمها رو زدن رو زدن....  امام حسین کیه ؟ چرا شهید شده ؟ ....آدم خوبی یود که با آدم بدها جنگید و شهید شد.... چرا جنگید ؟ چرا حرف نزد ؟ ........حرف زد کسی باورش نکرد و همه تنهاش گذاشتن..... بچه هاش کجا بودند ؟ .... پیش خودش بودند.... اونا چی شدند ؟ ....... آدم بدها اونا رو هم اذیت کردن..... خوب پس مامانشون کجا بود ؟ اونهم اونجا بود ....................... بعدش توی بازیهات می شنوم همش در حال تکرار کردن .... آدم خوبها ..... آدم بدها ......... هستی .....................

اینها سوالهای تو هست و جوابهای شکسته بسته من، و سوالهای تو ادامه داره ساعتها ............. و من واقعا نمی دونم چقدر توضیح بدم و چی بگم و چطور بگم و .....

امسال سال اولی هست که برات توضیح دادم سالهای قبل فقط می گفتم امام حسین شهید شده . همین و تو همش سینه زنی می کردی و چقدر به این کار علاقه داشتی ولی امسال با توضیحهایی که دادم احساس می کنم نگران و مضطرب شدی ................... عزیزم بزرگ شدی ............... ایشاله زیر لوای امام حسین باشی تا ابد ................................. از قبلترها و الان و تا فردای قیامت ..................... تو رو به خود امامم می سپارم ............................................

تولد امسالت فردای روز عاشورا هست ............... از بزرگ شدنت بی نهایت خوشحالم ............... هر سال روز تولدت برای تمام زنهایی که مادر نشدن آرزوی مادر شدن می کنم البته هر لحظه هر لحظه این دعا رو می کنم ولی با دیدن بزرگ شدنتها و لذتهای مادری بیشتر و بیشتر از خدا می خواهم به همه ................. طعم پدر و مادر شدن را بچشان با قدرت و حکمت بی پایان خود .................

همیشه غربت آزارم می داد اما جدیدا احساس می کنم از آزار گذشته و داره منو از پا در می یاره

جدیدا یه چیزهای در مورد زندگی فهمیدم که آرزو می کنم کاش اینا رو قبلترها فهمیده بودم

جدیدا خیلی کم طاقت شدم ...... اونقدر که تحمل کوچکترین سختی رو ندارم

مسافرتمون با هواپیماست (دقیقا به همون دلیل کم طاقت در برابر سختیها) علیرغم ضجه های تو که می گفتی باید با قطار بریم و البته هنوز من امیدوارم تو قبول کنی که وقتی من می خوام بهت بگم این قطار هست نه هواپیما!!!!!!!

ایشاله به سلامت برگشتیم .......  از همه چی برات می نویسم .......... ایشاله از دلتنگی بعد از دیدار ننویسم!!!!

 

 

 




موضوع : مسافرت, دل نوشته, محرم, تولد 4 سالگی
تاريخ : دوشنبه 28 مهر 1393 | نویسنده : مامان آوینا
بازدید : 173 مرتبه

از اول شهریور پیگیر کاری بودیم و .... نشد و امروز دفترشو بستیم

قسمت نبود

نمی دونم شاید تا باری دیگر، شاید هیچ وقت

از اول همه چیز رو به صلاحدید خدا واگذار کردم و الان هم شروع و یا عدم شروع دوباره اش به صلاح خودش واگذار می کنم

انشاله هر چه خیر هست پیش آید

در ضمن می خواهم هر چه زودتر قبل از اینکه ماه محرم بیاد برات تولد بگیرم ... توی مهد ... خیلی دوست داری ... انشاله که بشه




موضوع :
تاريخ : شنبه 19 مهر 1393 | نویسنده : مامان آوینا
بازدید : 230 مرتبه

سیندرلای خوشگل من این روزها پری شده ... پری میخواد ... پری میشه ... خلاصه ... قربونت برم الهی ... اونقدر ناز و مظلوم می گی برام یه پری بخر که اگه وجود داشت حاضر بودم خونه ام رو بفروشم برات یه پری کوچک اندازه بند انگشت بخرم ... از خدا پنهون نیست از تو چه پنهون عروسکم که من هم توی این سن و سال یه پری می خوام ...................... که الان تو رو دارم پری خوشگل من ................... من بعد از مکالماتون درباره پری محکم بغلت می کنم و می گم تو پری من هستی و تو هم پر داری .............

این روزها تمام مدت از دوست داشتنهامون حرف می زنیم (جمع سه تایی مون) و تو با تمام احساس و قدرت تمام انگشتهای دو تا دستات رو باز می کنی و اندازه دوست داشتنت رو نشون می دی الهی من فدای احساس پاک تو بشم

این روزها کمتر بهانه می گیری  ............. ای ......... یعنی کم کم داره قابل تحمل می شه ............. بهانه هایی سر هر چیزی .......... اینو نمی پوشم و بستنی این رنگی نمی خوام و لباس اون رنگی امو می خوام و جوراب اونیکی رو می خوام و موهام با این کش نبند با اونیکی ببند ................... خلاصه ..................

این روزها بی صبرانه منتظر آبان هستی تا برات تولد بگیریم که تولد قمری ات 28 ذیعقده هست که مصادف شده بود با 2 مهر که یک کیک خودم درست کردم اما برنامه تولدت رو برای مهدکودک دارم ایشاله 120 ساله بشی عزیز دلم ....

از اول شهریور ماجرای دندانپزشک رفتن تو رو داشتیم که متاسفانه موفقیت آمیز نبود که حتی رفتیم یه بار بی حسی رو هم زدن ولی اونقدر مقاومت کردی که من گفتم نمیخواد پر کنید ............. با چشمهای گریون تو اومدیم که تا بعدازظهر گریه می کردی که دهنم خراب شده .... خلاصه گذاشتیم برای یه کم بعدتر...

سالگرد ازدواج ما که 23 شهریور بود که اتفاقا خونه عطیه اینا که به مناسبت قبولی علی از دانشگاه مهمونی داشتن، بودیم یه شب شادی بود ... تولد من هم 7 مهر که با هم رفتیم استخر و به تو پرنسسم خیلی خوش گذشته بود قربون اون صورت نازت بشم که بعد از استخر با روسری گرد می شه ....

10 مهر من و بابا یه کاری داشتیم که نمی شد تو رو با خودمون ببریم تو رفتی خونه عطیه اینا تا بعدازظهر و یه خاطره خوبی برات شده بود و این اولین بار که تنها جایی رفتی البته به جز مهد و فرداش با همه بچه ها رفتیم بوستان گفتگو .

دیروز بعداز ظهر رفتیم باغ مستوفی که خیلی جای باصفایی بود و یه کم خنکتر نسبت به داخل شهر که خوشبختانه ما لباس کافی پوشیده بودیم چون من حدس می زدم و اونجا که عکس می گرفتم تو کلا از پری و پروانه و شاپرک و سیندرلا حرف می زنی و از بابا می خواستی موقع بال زدن ازت عکس بگیره و ........ فدات بشم من

خلاصه اینکه این روزها تو کلا از سیندرلا و پری و سفیدبرفی و........ حرف می زنی و جالبه تمام مدت با دوستهای خیالی ات توی خونه این ور و اون ور می ری و حرف می زنی و می دویی و بازی می کنی و ................ به محض اینکه نگات می کنیم و یا قربون صدقه ات می ریم خجالت می کشی و می گی چرا مسخره ام می کنید !!!! عزیزم فدای تو بشم مسخره ات نمی کنیم ... سرمست می شیم از دیدن تو با پری های خیالی ات ....

عشقم فدای تمام شادی هات بشم و ایشاله همیشه شاد باشی




موضوع : دل نوشته
تاريخ : سه شنبه 4 شهريور 1393 | نویسنده : مامان آوینا
بازدید : 337 مرتبه

اول بگم آخر مرداد از تبریز برگشتیم

شب عید فطر رسیدیم تبریز یعنی شب دوشنبه 6 مرداد بعد از اذان خونه مامان بودیم .............................. این بودنمان به دلایلی طولانی شد تا آخر مرداد طول کشید

توی تمام این مدت من و تو هر روز به اونجا بودن عادت می کردیم و وابسته می شدیم ولی خوب باید بگم چون خونه خودمون نبود یه ذره برامون سخت بود هر چند مامان جون اینا تمام سعی اشون می کردن که اونجا مثل خونه خودمون باشه و ناگفته نماند ما هم دقیقا مثل خونه خودمون همه وسایلمونو هر چا دلمون می خواست جا داده بودیم هر وقت دلمون می خواست می خوابیدیم ... غذا می خوردیم ... بیرون می رفتیم و بر می گشتیم و سروصدا می کردیم ........... ولی باز به قول دخترکم که همش پیغام می داد : به بابا بگو وسابل اتاق منو بداره و بیاد اینجا تا همینجا مونیم .... آره منم یه موقعهایی دلم وسایل خودمو می خواست ولی خوب چون می دونستم نمیشه بهش فکر نمی کردم ولی دختر کوچلوم هر وقت دلش می خواست می گفت و بارها و بارها .... گفت واقعا اونجا خیلی همه چی برای آوینا ایده آل هست، سه دختر خاله قد و نیم قد و  نرفتن به مهد حداقل در روزهای گرم تابستان و خواب کافی و ........................................

ولی خوب ما اونجا نیستم

هر چی بیشتر می موندیم بیشتر دلشوره می گرفتم که چطوری می خواهیم دل بکنیم و ....

به هر حال اومدیم، انسان هست و انعطاف پذیری اش برای قبول هر شرایطی که مجبور به بودنش داره چه خوشایند چه ناخوشایند

اینجا همه چی برامون خوبه ولی خوب جای خالی خاله ها و دخترخاله ها و مامان جون و آقاجون هیچکسسسسسسسس نمی تونه برای آوینا پر کنه

هر چند آوینا تونسته جای خالی همه رو برام پر کنه برای پیشش بودن حاضرم همه رو ترک کنم ولی نمی دونم چرا نمی تونم جای خالی همه رو براش کنم هر چند تمام سعی امو می کنم

هر چقدر جمله ها رو کش و قوس می دم بحث عوض نمی شه

نخیر انگار خیلی دل پری دارم

از شنبه که اومدم نوشتنم رو به تاخیر انداختم تا از دلتنگی ننویسم

انگار هر روز که گذشته نه تنها این دلتنگی و هوایی شدن کمرنگ نشده که هیچ انگار الان که دست به نوشتن شدم داغ دلم تازه شده

بگذریمممممممممممممممممممممممم این دلتنگیها این ور توی دلم هست ولی اونور توی دنیامون زندگی در جریان هست

دخترکم دیروز تو از یه قضیه ای توی مهد شکایت کردی و من و بابا خیلیییییییییییییی نارحت شدیم و آرزوی مرگمو کردم ! همینو بگم برای توی خاطرم موندن نه برای ثبت خاطره برای تو . کاش .... نمی دونم چی بگم؟

شب قبل، از عکس عروسی اینا حرف زدیم .... تو هم کلا شش دانگ حواست با هست .... درخواست فیلم عروسی مونو کردی که تو هنوز به قول خودت: از دنیا نیومده بودی! و اونور عکس بودی

خلاصه چون شب قبل نگاه کرده بودی و دیروقت بود و خوابیدیم، دیشب هم درخواست کردی بریم لباس عروسها رو بیاریم و بپوشیم وووووووو هی از تو اصرار و از ما انکار .............. بالاخره تسلیم شدیم و تمام فیلم عروسی با هم رقصیدیم (به اجبار شما) و تو چقدر شاد و خوشحال بودی

عزیزم عاشق عروس شدن هستی

ایشاله عروسی اتو ببینم با بهترین شاهزاده دنیا که لایق و شایسته و مناسب تو باشه  و البته برای همدیگه




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 9 تير 1393 | نویسنده : مامان آوینا
بازدید : 206 مرتبه

هفته اول تیرماه مامان جون و آیدین و خاله اومدن خونه ما، خیلی غیر منتظره و بی خبر و تو خیلی.... خوشحال شدی و با آیدین کلی بازی کردی ... خندیدی ... خوش گذشت ... پارک میناتور و دریاچه خلیج فارس رفتیم خیلی خوب بود

بعد از رفتن اونا چند روز  با هم اداره رفتیم به امید اینکه تعطیلات شروع میشه و  شاید دیگه مهد نذارمت ولی خوب خبری از تعطیلات نشد و شنبه که تو رو بردم مهد متوجه شدیم کلاست عوض شده و تو باید پایین باشی آخه بچه های سه سال به بالا، کلاس طبقه پایین هستن و تو محیا و کیان (به روایت خودت اینا فقط دوستای تو هستن) با هم اومدن پایین، کلاسی که تو آرزوشو داشتی و به امید اینکه بزرگ بشی و بیایی کلاس پایینی غذا می خوردی و....

ولی خوب انگار محیط جدید برات عادی نشده وقتی میایی خونه یه کم عصبانی هستی و جیغ و داد می کنی و ما یه کم باهات درددل می کنیم ... آروم میشی و می گی کلاس پایینی غذا نمی خوریم ... نمی خوابیم .... یعنی انگار هیچ چیز پایین رو قبول نداری ............. می دونم قبول کردن شرایط جدید تو هر موقعیتی یه کم سخت هست و زمان بر

از همین هفته ماه رمضان شروع شده و  ما  پنج شنبه و جمعه با یه برنامه شام جوجه کباب و شهر بازی و دوچرخه سواری و البته خانه تکانی هر ساله (هم به رسم مهمونی-هم مهمانی عزیز خداست و هم مهمون میریم و مهمون میاد- و هم به خاطر اینکه شاید رمقی نباشه تمیزکاری کرد) به استقبال ماه رمضان رفتیم و از شنبه روزه گرفتیم و تو تمام مدت تمیز کاری خونه سوال می کردی: آخه مگه مهمون میاد؟ ... بهت گفتم ماه رمضان هست ... مهمونی هست .... و تو مثل همیشه می گفتی: اااااااااا..........

یه کمی بازی کردن با تو و بردنت به پارک سخت شده ولی خوب سعی می کنیم بهت سخت نگذره

پارسال که مهد نرفتی کلا برنامه خوابت به هم ریخته بود و تا افطار نمی خوابیدی و موقع اذان می خوابیدی و تا سحر بیدار بودی و .............. اوضاعی بود ...... امسال تصمیم گرفتیم بری مهد تا هم خودت توی روزهای گرم توی خونه یا اداره حوصله ات سر نره و هم اینکه ما هم بتونیم راحتتر برای سحر و افطار آماده بشیم

ایشاله این ماه پر از خیر و برکت باشه برای همه

یه خبر خوش دیگه اینکه آخر ماه میریم تبریززززززززززززززززززززززززززززززز

ولی خوب نیتم از نوشتن این پست فقط ثبت اومدن تو به کلاس پایینی بود که اینقدر منتظرش بودی

عزیزم بزرگ شدنت مبارک

این روزها همه چیز مثل یه رویا ... مثل یه خواب شیرین ... خواستنی ... دوست داشتنی ... هست خیلی شیرین زبون شدی و هر روز بیشتر از قبل عاشق بابا می شی ... غذا خوردن و حرف زدن و .... همه چیز رو از بابا تقلید می کنی من عاشق توام و شیرین زبونی هات و زندگی لحظه لحظه با توووووووووووووووووو 




موضوع :
تاريخ : سه شنبه 20 خرداد 1393 | نویسنده : مامان آوینا
بازدید : 217 مرتبه

چند وقته زیاد حال و حوصله ندارم نه برای نوشتن نه برای خودم نه برای تو نه برای هیچ کس

توی عهد چهل روزه ام هم یه کمی کوتاهی کردم ولی در کل بد نبود ولی خوب مخصوصا دیروز بعد از جند روز بی خوابی و خستگی .......... ولی می دونم اصلا دلیل موجهی نیست

دوشنبه 6 خرداد صبح ساعت 6.30 حرکت کردیم به طرف مشهد و بعد از ظهر رسیدیم و اتاق گرفتیم و وسایل رو مرتب کردیم و رفتیم حرم شب مبعث (سالگرد قمری عقدمون) خیلی عالی بود خیلی دلم برای امام رضا تنگ شده و دلم هوای مدینه و مکه کرده بود ......................... صبح وسایل رو جمع کردیم و رفتیم حرم و بعد رفتیم بازار و برات یه چرخ خیاطی گرفتیم و خیلی خوشحال شدی عزیز دلم و قول گرفتی و بقیه جهیزیه ات هم  جور کنیم!!!!!

بعد من رفتم نماز خوندم و چون تو خسته بودی با بابا (فداکار و از خودگذشته) رفتین ماشین و بعد که من اومدم حرکت کردیم و تو سریع خوابیدی و ما دو تا ناهار خوردیم و رفتیم خونه بی بی ........... ساعت 5 سه شنبه رسیدیم و ........... قربونی گوسفند و مهمونی و  ............................. چهارشنبه هفته دیگه اش صبح ساعت 8 حرکت کردیم و بعد از ظهر ساعت 7 رسیدیم خونه و ..................  5 شنبه بعد از ظهر رفتیم برات اسکوتر گرفتیم .........

فعلا داخل منزل سوار اسکوتر می شی تا اطلاع ثانوی!!!!!! چون همش می ترسی دو چرخه سوارها و بچه های دیگه بیاد بهت بخوره یا خودت زمین بخوری و ما فعلا در حال روحیه دادن به تو هستیم ببینیم چی می شه!!!!!!!

راستی یه فرشته!!!!!!!!!!!!!!!!!! شبا میاد زیر بالشت جایزه میذاره!!!!!!!!!!!!!!!

البته بعد از دو سالگی تنها می خوابی ولی هر سال بعد از دو ماه زمستون که هوا خیلی سرد میشه و ما سه تایی پیش هم می خوابیم دیگه حاضر نمی شی بری اتاق خودت که امسال فرشته خانوم میاد برات جایزه بذاره که: آفرین دختر خوب که بزرگ شدی و توی اتاق خودت می خوابی

اخیرا برات خوراکی میذاره!!!!!!!!!!!!! و جالبه که می گی : مامان چرا فرشته وسایل مسایل نمیذاره!!!!!!!!!!!!!!

یا اینکه یه عروسکی که موقع بچگی باهاش بازی می کردی و من گفتم لابد یادت نیست و فرشته زیر بالشت گذاشت!!!!!! و تا چشمت رو باز کردی گفتی: مامان فرشته اینو از کمد در آورده بذار سر جاش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خیلییییییییییییییی ناز و بامزه شدی و انگار توی رویاها هستم و تماممممممممممممممم حرفهای ما رو دقیقا به جاش استفاده می کنی و واقعا دختر خوب و حرف گوش کن هستی و هر کس.................... تو رو می بینه توی دلش و البته به زبون آرزوی داشتن همچین بچه ای می کنه و من

از خداوند بزرگ شاکرم به خاطر  سلامتی وجودت و اینکه فوق العاده و بی نظیر و خاص هستی برای من

این روزها این دعا ورد زبونم هست:

خدایا همه بچه های عالم رو از شر انس و جن و بلایایی که به ذهن و فکر هیچ کس نمی رسه و آسیب های روحی و جسمی حفظ کن

خدایا روا مدار هیچ بچه ای از پدر و مادرش و هیچ پدر و مادری از بچه اش جدا بشه (البته بیشتر منظورم دوران کوردکی و نوجوانی و وابستگی بچه هاست وگرنه قانون طبیعت رو که نمیشه دست زد و جدایی برای زندگی مستقل و مرگ حق هست)




موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 31 ارديبهشت 1393 | نویسنده : مامان آوینا
بازدید : 253 مرتبه


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید






موضوع :
تاريخ : دوشنبه 22 ارديبهشت 1393 | نویسنده : مامان آوینا
بازدید : 223 مرتبه

چند وقته تقریبا بعد از عید خیلی رفتارات عوض شده طوریکه مامان جون هم مکه تو رو دید گفت چقدر این دختر عوض شده خانوم شده!!!!!وای وای چطوری بگم، چقدر رفتارهای مستقلانه از خودت نشون میدی!!!!! ساده تر بگم به هیچ عنوان ما رو آدم حساب نمی کنی!!! حرفهای گنده گنده می گی و هر حرف و تذکر و نکته ای رو که بهت می گیم در عرض چند دقیقه یا ساعت یا روز به هر حال به یه نحوی به خودمون تحویل میدی و گوشزد می شی آخه من چقدر بهتون بگم .... یه خبر جالب که چند روز قبل از رفتنمون به حج علاقه عجیبی به بستن موهات با سنجاق و کش پیدا کردی که قبلا به هیچ عنوان اجازه نمی دادی موهاتو ببندم، البته چند ماهی بود به بلند کردن مو علاقه پیدا کرده بودی و فقط به دلیل بلند شدن موهات غذا می خوردی ولی جدیدا به بستن موهات هم رضایت دادی همین هم باعث شده قیافه و رفتارت عوض شده توی سفرمون از لحاظ حرف گوش نکردن و... اذیتمون نکردی ولی خوب همش بغل می خواستی و غذا خوردنهات رو طول .... می دادی و بعد ازظهرها برای خوابیدن مقاومت می کردی و وقت استراحت مارو می گرفتی و بعدش خودت می خوابیدی .... ولی خوب در کل وقتی دقیق می شم هیچ قصد و غرضی نداشتی و زمان مسافرت خیلی خیلی کم بود و فکر می کنم اصرارها و برنامه فشرده و بدو بدوهای ما تو رو متعجب می کرد و همین باعث عدم همکاریت می شد به هر حال خیلییییییییی خوب بود خیلیییییییییییییی خوش گذشت ولی چون ما دلمون نمی اومد تو روز زیاد توی گرما و خواب به اینور و اونور بکشیم برای همین حرم رفتنهامون خلاصه و مفید و مختصر می شد و البته دست بابا درد نکنه اکثرا بغل بابا بودی و هر موقع پیش من هم بودی بغلت می کردم ولی خوب خوشگلکم باید خاطراتی که از نماز خوندن توی مدینه داشتم برای خودت اختصاصی بگم ببینم چرا منو اینقدرررررررررر مورد لطف و عنایت!!!! ویژه قرار می دادی ولی پیش بابا که بودی کاملا مطیعش بودی و به حرفش گوش می دادی .. بماند!!! بعد از برگشتمون تو رو مهد گذاشتم برخلاف بعد از عید که دو هفته با من اداره می اومدی (هر چند اصلا اذیت نمی کردی ولی خوشگلکم من با تو توی اداره معذب بودم) و اما قصه گریه ها و بهانه های تو بعد از دو هفته همچنان ادامه دارد که: من می خوام با شما بیام اداره... خیلی وقته توی خونه با تو بازی یا کار خاصی نمی کنیم فقط کتاب و قصه خوندن و کارتون دیدن و البته قائم موشک بازی .... چون قبل از عید و بعد از عید در گیر کارهای تمیز کردن خونه و مسافرت بودیم و من خسته بودم و عجیبه که هنوز بعد از دوهفته هنوز خسته و بی خوابم هفته پیش چهارشنبه دوستاهامون(شکیبا و دینا و عطیه و امیرعلی اینا)شام اومدن خونمون و به تو خیلی خوش گذشت و فرداش رفتیم عروسی دختر همکار بابا و تو از اول تا آخرش رقصیدی این هفته می خواستیم تعطیلی چهارشنبه روز پدر رو بریم تبریز ولی از بس خسته ام هر کاری کردم نتونستم بار سفرو ببندم و این هست که موندگار شدیم و نرفتیم مکالمه این روزهای ما: دوستت دارم و عاشقتم .... و تو هم می گی: من هم شبها که کلا مراسم کتابخوانی مفصل داریم، البته بعد از قائم موشک مفصل که معمولا با بابا هست با تو خیلی خوش می گذره اما واقعاااااااااا یه موقعهایی به قدری لجبازی می کنی و خود رای می شی در حد جنون آدمو آزار میدی مخصوصا اینکه نمی ذاری استراحت کنیم و تا می خواهیم یه لحظه چشامونو ببندیم همش می گی: چشاتو باز کن و ... طرفتو به من کن ... و یا وقتی می خواهیم دو تا کلمه با هم حرف بزنیم یک ریززززززززززززز مامان و بابا می گی و اصلا صدا به صدا نمی رسه که چی می گیم و چی می شنویم و... و یا شبها به موقع بخوابیم خلاصه .... ولی عزیزکم باور کن وقتی تو می خوابی به اندازه همه دنیا پشیمون می شیم از اینکه باهات بیشتر مدارا نکردیم تو تقصیری نداری همه رفتارات مقتضای سنت هست ولی قبول کن ما خسته ایم از خدا می خواهم بین این شیطنتهای تو و خستگی های ما یه تعادلی ایجاد کنه که نه تو دلگیر بشی و نه ما شرمنده




موضوع : دل نوشته
تاريخ : شنبه 20 ارديبهشت 1393 | نویسنده : مامان آوینا
بازدید : 247 مرتبه

ما به سلامتی 8 اردیبهشت از مکه برگشتیم و ....... با یه عالمه دلتنگی ..... الان که چندین روز از اون روز گذشته هنوز زنده ام .... وقتی اونجا بودیم با خودم می گفتم اگه از اینجا بریم حتما از دلتنگی می میرم و زنده نمی مونم ..... الان که دارم می بینم زنده ام، اشک از چشام جاری میشه ....

همش مثل یه رویا بود یه خواب شیرین .....

اونجا که بودم هر بار .... قدم می ذاشتم حرم اشک از چشام جاری می شد و بغض گلویم رو می گرفت به یاد تمام دلتنگی هایی که توی اینهمه سال داشتم و در انتظار رفتن به اونجا بودم و همزمان با تمام وجود از خدا می خواستم تمام کسانی که دلشون میخواد اینجا بیان هر چه سریعتر قسمتشون بشه و مهمتر اینکه از خدا خواستم توی هر قدمی، هر ذکری، دعایی .... که می خونم همه عاشقان را شریک کن .......

خیلی خیلی حس خوبی بود اصلا و ابدا شنیدن مثل دیدن نبود .... دیدن اونجا یه چیز دیگه ای بود .... اونجا که هستی کاملا با تمام وجود و ریز ریز سلولهات حس می کنی که مهمون خدا هستی مهمون خود خود خودش هستی فکر می کنم همین بس دیگه هیچی نگم، این آخرش هست

احساس من از دیدن کعبه این بود که : وقتی از شلوغی و ازدحام ورود به حرم فارغ می شدم و یه گوشه ای ساکن می شدم و احساس می کردم که هیچ کس .................................... جز من و معبودم اونجا نیست و یه مهمون ویژه هستم و مخصوصا وقتی دستای کوچیک فرشته ای در دستان من بود شک نمی کردم خدا نگاه ویژه ای به من داره و مطمئنم همین حس برای همه بود، اینکه همه اونجا یه مهمون ویژه بودند کاملا مشهود بود ....................................... خدا برای همه عاشقان روزی کنه.

هر چند این عین واقعیت هست که خدا و کعبه واقعی توی دل آدمهاست ولی اونجا مصداق خدا و کعبه توی دلمون هست....

و اما از خاطرات سفرمون:

خدا رو صد هزار مرتبه شکر که  آوینای گلم مریض نشد و به سلامت برگشتیم و همش فکر می کنم چون قبل از سفرمون به پابوس امام رضا رفتیم و آقا رو به مادر عزیزشون قسم دادم توی این سفر خودش همراه دختر کوچولوی من باشه و اینکه ما توی ولادت بانوی دو عالم کنار مرقد پیامبر و خانه خود حضرت بودیم یه سعادت فوق العاده ای بود ............... و همه چیز خیلی عالی بود و با تمام وجود احساس کردم صاحبخانه خداست و واقعا برای هیچچچچچچ کس اونجا هیچ مشکلی پیش نمیاد پیر و جوان و زن و مرد و کودک و خردسال و چند ماهه و چند ساله .............. هیچ فرقی نمی کنه یه جورایی با تمام وجود احساس می کردی که خدا هوای تمام مهموناش رو داره و حسابی هم داره و گفتن اگه کسی به زیارت خانه خدا برود و شک کند آیا خدا او را بخشید یا نه؟ مرتکب کفر شده (به استثنای گناهان حق الناس) یعنی وقتی به  زیارت خانه خدا میروی تا این حد مورد توجه ویژه قرار می گیری ........... ایشاله که تمام کسانی که آرزویش دارند هر چه سریعتر به آرزویشان برسند.

(یه توصیه داخل پرانتز به تمام دوستان عزیزانی که بچه دارند می خواهم بکنم اینکه : این سفر رو بدون بچه تجربه کنند با اینکه هیچ مشکلی پیش نمیاد ولی همین که فرصت بقدری کم است و دل آدم به هیچ وجه سیر نمیشه و این وسط باید به این عزیزان سرویس های ویژه بدهی برای همین یه حسرتی مثل همین حسرتی که الان توی دل من هست توی دل شما نمونه .... این سفر رو فقط باید تنها رفت......)

یه نکته دیگه با عرض معذرت از آوینای گلم که همیشه مطالبم رو خطاب به خودش می نوشتم ولی این دفعه یه کم متفاوت شد چون احساس کردم شاید این حرفها و خاطرات برای دوستای گلم جالب باشد و شاید توی یه برهه زمانی برای عروسکم هم شنیدنش خالی از لطف نباشد




موضوع : حج عمره
تاريخ : چهارشنبه 27 فروردين 1393 | نویسنده : مامان آوینا
بازدید : 195 مرتبه

همسفر کوچولوی من می نویسم برای تو ...

ایشاله روز جمعه 29 فروردین ساعت 9:40 شب پرواز داریم ... خوشحالم سال 1393 برای ما شروع خوبی داشت، از روز اول امسال، ما در تدارک این سفر پربرکت هستیم -که ایشاله قسمت همه .... بشه مخصوصا کسانی که آرزومندش هستند، آمین- خیلی احساس عجیبی دارم ترس، اضطراب، استرس و .... مخصوصا وحشت از اینکه از این فرصتم نتونم درست استفاده کنم و اونطور که باید و شاید بار سفرم رو ببندم، آخه همش احساس می کنم این یه دعوت و یه فرصت هست برای غربال زندگی و یه توشه هست برای ادامه راه ....

بین همه ترسهام احساسی به من می گه انشاله همونی که دعوت کرده، خودش امکانات پذیرایی رو طوری مهیا کرده که همه کس در هر ظرفیتی به اندازه کافی و وافی بتونه فیض ببره ... انشاله

همسفر کوچولوی نازم، آوینای دوست داشتنی ام، تو رو به همون صاحبخانه ای می سپارم که به دیدنش می روی و امیدوارم زندگی ات از امروز تا قیامت در مسیر خداپسندانه سیر کنه

با توجه به اینکه فرصت نبود به تک تک دوستان عزیزمان سر بزنم لذا از همین جا از تمام دوستان حلالیت خواسته و تمنا دارم هر بدی و ناراحتی و دلخوری-چه زبانی چه عملی- از بنده حقیر به دل دارند به بزرگواری خودشان ببخشند و اگر ما را قابل دونستید از طرف تک تک شما نائب الزیارت باشم انشاله که مقبول باشه و انشاله که به زودی زود ... قسمت تک تک شما هم بشه




موضوع : حج عمره
تاريخ : سه شنبه 27 اسفند 1392 | نویسنده : مامان آوینا
بازدید : 185 مرتبه

خوب

بالاخره سال 92 هم تمام شد

سال جدید داره از راه می رسه

ما مثل همیشه!!!!!!! توی خونه خودمون نیستیم، داریم میریم پیش خانواده هامون و توی خونه پدری جشن عید بگیریم

امسال سر سفره هفت سین خونه مامان جون و آقاجون هستیم

امسال با اومدن عید و نزدیک شدن به عید هر روز از روز قبل بیشتر احساس سنگینی می کردم و اون احساس هیجان نبود .....

نمی دونم چرا ... همش احساس کسی رو دارم انگار مدتها توی آب راه رفته و الان که اومدم بیرون، نمی تونم قدم از قدم بردارم، انگار که نه پای رفتن دارم نه پای موندن ..................

از ته دل از خدا می خواهم :

سال جدید برای همه خبرهای خوش، احساس خوب، زندگی خوب، تن سالم، روح و روان آرام و دل خوششششششششششششش به ارمغان بیاره




موضوع : عید 93
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 3 نفر
بازديدهاي ديروز : 19 نفر
بازدید هفته قبل : 22 نفر
كل بازديدها : 80542 نفر