آوینا یکی یه دونه مامان و باباش

آوینا دختری به پاکی و زلالی آب و سرخی عشق ابدی است

سلام ممنون از اینکه به وبلاگ من سر زدید خوشحال میشم دوباره شمارو ببینمقلب

 

کودک ما به دنيا نيامده است که از ما اطاعت کند. بلکه ما او را به دنيا آورده‌ايم تا راهنماي او باشيم، به او آرامش دهيم و ساختاري را براي او به وجود آوريم که در آن به راحتي بتواند تجربه بيندوزد، ياد بگيرد و رفتارهايش را تنظيم و قاعده‌مند کند براي آنکه بتوان به کودک کمک کرد تا بخش هيجاني شخصيت خود را شکل دهد و احساس مثبت و محکمي نسبت به خود به دست آورد، پدران و مادران بايد براي انواع گوناگون پاسخ‌گويي‌ به موقعيت‌هاي بي‌شمار روزانه کودکان آماده شوند طرز برخورد روزانه پدران و مادران و يا ساير افرادي که به طور مستمر با کودکان ارتباط دارند نقش بسيار بسيار مهم در رشد و يادگيري مناسب و مطلوب کودکان دارد.

 

 فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز 

اسفند 94

عزیزم خیلی وقته اینجا سر نزدم البته اومدم و اونقدرررررررر حرف برای گفتن و نوشتن داشتم و فرصت کم ..... همش گذاشتم برای یه فرصت مناسب و ..... هنوز که اون فرصت رو بدست نیاوردم. امروز آخرین روزیکه اداره هستم و داریم میرم تعطیلات عید ........... ماشاله بزرگ شدی و خانوم شدی پارسالمون هم مثل سالهای گذشته پر از مسافرت (تبریز و بجنورد و رامسر و مشهد(دوبار مفصل) و کاشان و جلفا و بانه و ...........عکسهامون گویای خاطرات هست و الان فرصت نوشتنش نیست) و هزار یک خاطره خوش و اما خاطره بد که فوت عمه جون من که واقعا بهم ریختم و سیزده سال دیگه روز چهلم فوتش هست. و اینکه بزرگ شدی و حرف می زنی و حرف می زنی و حرف می زنی ............ ماشاله .............
25 اسفند 1394

خانواده ... خواهر ... برادر ....

به آوینا می گم: عزیزم بیا و بشین سر سفره و مثل یه خانواده غذامونو بخوریم، نمی شه که شما سرپا باشی ..... به من جواب می ده: ما که خانواده نیستیم  خواهر کو؟ برادر کو؟ من: ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هر روز ازم درخواست می کنه یه خواهر یا برادر کوچولو براش بیاریم بهش می گم: تو که غذا نمی خوری و اینقدر منو اذیت می کنی، من هم برات هیچ خواهر و برادری نمی خرم. مات و مبهوت منو نگاه می کنه و خیلی محکم می گه: اگه غذا نخورم هم می خری. توی دستشویی دو تا خمیر دندان گذاشته یکی برای خواهرش و یکی برای خودش، جالبه که هر روز سراغ خواهرشو می گیره و می گه پس کی میاد و دندوناشو مسواک می زنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...
21 دی 1393

مسافرت کیش

26 آبان خیلی غیر منتظره یه سفر کاری برای بابا پیش اومد که قرار شد ما هم باهاش بریم شب قبلش ساک بستیم و چهارشنبه ساعت 5 پرواز داشتیم و رفتیم کیش هوا خیلی عالی بود همون شب که رسیدیم همکار بابا، با همسر و پسرش : رضا که پیش دبستانی می رفت، اومدن دنبالمون و رفتیم  هتل و  وسایلمونو جابجا کردیم و شام خوردیم و رفتیم کنار دریا .................. فوق العاده بود فرداش رفتیم دنبال کارهای اداری بابا و بعد از ناهار استراحت کردیم و بعد از ظهر رفتیم خرید صبح رفتیم شهر زیر زمینی کاریز و بعدازظهر رفتیم پارک دلفینها خیلی .............. خوش گذشت و شب سوار کشتی شدیم برای گشت خیلی عالی بود و صبح سوار کشتی آکواریو...
15 آذر 1393

تولد چهارسالگی ات توی مهد

25 آبان روز سه شنبه توی مهد برات تولد گرفتیم کیک پروانه ای خیلی .................... خوشحال بودی و چشمات از شادی برق می زد هر چی فکر می کنم نمی تونم هیچ توضیحی بدم برای خوشحالی هات بی نهایت ............... خوشحالم من و بابا برای تولدت سری کتابهای توت فرنگی رو خریدیم و همکار من یه عروسک بزرگ برات خریده بود بزرگ شدنت مبارککککککککککککککککک که اینقدر تو رو خوشحال می کنه   ...
15 آذر 1393

مسافرت تاسوعا عاشورا تولد 4 سالگی ات ...

عزیزکم ما امروز داریم مسافرت بدون بابا و بابا می ره خونه مامانش اینا تو اصلا راضی نیستی از این مسافرت و در عین حال دوست داشتی فقط!!!!! تبریز بریم ولی با بابا و بابا نمی تونست با ما بیاد من هم ته دلم راضی به این سفر نیستم چون واقعا بدون بابا مراقبت از تو سخت هست بابا هم دوست نداره بدون ما بره خلاصه این تصمیم نتیجه دو ماه دودلی ما بود انشاله خیر هست و مسافرتی برای تجدید روحیه سه تامون باشه محرم اومده و تو همش می پرسی این پرچم ها چیه ؟ .....به خاطر اینکه امام حسین شهید شده این پرچمها رو زدن رو زدن....   امام حسین کیه ؟ چرا شهید شده ؟  ....آدم خوبی یود که با آدم بدها جنگید و شهید شد.... چرا ج...
7 آبان 1393

نشد...

از اول شهریور پیگیر کاری بودیم و .... نشد و امروز دفترشو بستیم قسمت نبود نمی دونم شاید تا باری دیگر، شاید هیچ وقت از اول همه چیز رو به صلاحدید خدا واگذار کردم و الان هم شروع و یا عدم شروع دوباره اش به صلاح خودش واگذار می کنم انشاله هر چه خیر هست پیش آید در ضمن می خواهم هر چه زودتر قبل از اینکه ماه محرم بیاد برات تولد بگیرم ... توی مهد ... خیلی دوست داری ... انشاله که بشه ...
28 مهر 1393

پری ....

سیندرلای خوشگل من این روزها پری شده ... پری میخواد ... پری میشه ... خلاصه ... قربونت برم الهی ... اونقدر ناز و مظلوم می گی برام یه پری بخر که اگه وجود داشت حاضر بودم خونه ام رو بفروشم برات یه پری کوچک اندازه بند انگشت بخرم ... از خدا پنهون نیست از تو چه پنهون عروسکم که من هم توی این سن و سال یه پری می خوام ...................... که الان تو رو دارم پری خوشگل من ................... من بعد از مکالماتون درباره پری محکم بغلت می کنم و می گم تو پری من هستی و تو هم پر داری ............. این روزها تمام مدت از دوست داشتنهامون حرف می زنیم (جمع سه تایی مون) و تو با تمام احساس و قدرت تمام انگشتهای دو تا دستات رو باز می کنی و اندازه دوست داشتنت ...
19 مهر 1393

مسافرت تابستانی

اول بگم آخر مرداد از تبریز برگشتیم شب عید فطر رسیدیم تبریز یعنی شب دوشنبه 6 مرداد بعد از اذان خونه مامان بودیم .............................. این بودنمان به دلایلی طولانی شد تا آخر مرداد طول کشید توی تمام این مدت من و تو هر روز به اونجا بودن عادت می کردیم و وابسته می شدیم ولی خوب باید بگم چون خونه خودمون نبود یه ذره برامون سخت بود هر چند مامان جون اینا تمام سعی اشون می کردن که اونجا مثل خونه خودمون باشه و ناگفته نماند ما هم دقیقا مثل خونه خودمون همه وسایلمونو هر چا دلمون می خواست جا داده بودیم هر وقت دلمون می خواست می خوابیدیم ... غذا می خوردیم ... بیرون می رفتیم و بر می گشتیم و سروصدا می کردیم ........... ولی باز به قول دخترکم که همش ...
4 شهريور 1393

شروع تابستان 93 ... شروع کلاس پایینی تو ...

هفته اول تیرماه مامان جون و آیدین و خاله اومدن خونه ما، خیلی غیر منتظره و بی خبر و تو خیلی.... خوشحال شدی و با آیدین کلی بازی کردی ... خندیدی ... خوش گذشت ... پارک میناتور و دریاچه خلیج فارس رفتیم خیلی خوب بود بعد از رفتن اونا چند روز  با هم اداره رفتیم به امید اینکه تعطیلات شروع میشه و  شاید دیگه مهد نذارمت ولی خوب خبری از تعطیلات نشد و شنبه که تو رو بردم مهد متوجه شدیم کلاست عوض شده و تو باید پایین باشی آخه بچه های سه سال به بالا، کلاس طبقه پایین هستن و تو محیا و کیان (به روایت خودت اینا فقط دوستای تو هستن) با هم اومدن پایین، کلاسی که تو آرزوشو داشتی و به امید اینکه بزرگ بشی و بیایی کلاس پایینی غذا می خوردی و.... ...
9 تير 1393

خرداد93

چند وقته زیاد حال و حوصله ندارم نه برای نوشتن نه برای خودم نه برای تو نه برای هیچ کس توی عهد چهل روزه ام هم یه کمی کوتاهی کردم ولی در کل بد نبود ولی خوب مخصوصا دیروز بعد از جند روز بی خوابی و خستگی .......... ولی می دونم اصلا دلیل موجهی نیست دوشنبه 6 خرداد صبح ساعت 6.30 حرکت کردیم به طرف مشهد و بعد از ظهر رسیدیم و اتاق گرفتیم و وسایل رو مرتب کردیم و رفتیم حرم شب مبعث (سالگرد قمری عقدمون) خیلی عالی بود خیلی دلم برای امام رضا تنگ شده و دلم هوای مدینه و مکه کرده بود ......................... صبح وسایل رو جمع کردیم و رفتیم حرم و بعد رفتیم بازار و برات یه چرخ خیاطی گرفتیم و خیلی خوشحال شدی عزیز دلم و قول گرفتی و بقیه جهیزیه ا...
20 خرداد 1393